تبليغاتX
دیونه خونه

دیونه خونه

ساز مجلس رفاقت,دوستان دوستتان ميدارم تا دوست بمانيد

پیش به سوی ....

سلام

این سلام کردن هم کلیشه ای شده واسه خودشاااااااااااااااااااااااااا چی میشد بدون سلام باشیم مثلا یهو شپلق بپری وسط یه جمعی بدش بری یه جا بشینی ای خدا میدونی بدش چی میشه؟؟؟؟؟ هه هه هه هیچی والدین محترمه با پسگردنی مهمونت میکنن میگی نه؟؟امتحان کن اما اتفاقات بعدش به من ربطی نداره ها از ما گفتن بود.

اصلا تو غلط کردی سلام نکنی بچه ی بد اه اه اه عجب بچه های پیدا میشناااااااااا

حالا بیخیال این سلام کردن بشیم بعد یه مدت اومدم یه سرو سامونی به این کلبه بدم و برم

شرمنده اگه جواب کامنتاتونو ندادم حتما جبران میکنم

حالا حتماا تو دلتون میگین تو که همیشه همینو میگی(من همیشه چیو میگم؟؟؟)

خلاصه اومدم بگم بابا ما هم هستیم میخوام بچه خوبی بشم به موقعه بیام اپ کنم با کمک یه دست پشت پرده هه هه هه

بای تا های

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:2  توسط سارا  | 

بابا اومدممممممممممممممممممممممممممم قربوننننن

سام عليك به همه برو بچه هااااااااااا خوفيننننن خوشين سلامتيننننننننننننننننن بابا چه خبرااااااا نبودم نبودين نميدونم ي چيز تو اين مايه ها حالا بيخيال خودتون خوبين زن و بچه هاتون خوبن شوهراتون خوبن بابا دوست دختر دوست پسراتون خوبن(استغفرالله)توبه كن بچه اين حرفا چيه ميزني از اين دوستياي الكي بگذر به خدا(هه هه هه) حالا چي بگم براتون از كجا شروع كنم اهاااااا بگم اين مدت كجا بودمممممم باشه اولش كه كامي جان مثل هميشه هنگ زد برديمش تعمير گاه ي هفته خوابيد تو پاركينگ بعدم نميدونم چي شد نيومدم بعدم امتحانا شروع شد بعدم كارنامه دادن باباي منو از كامي جون محروم كرد بعدم ي مشكلي پيش اومد حالا هم حل شد" اومدممممم.خوب گفتم؟جاي جا نموند ابهام نداشت؟؟؟؟؟باشه خوب چرا ميزنيييي عجباااااا اين دختر خالم نشسته پيشم هي ميزنه پس كلم نميدونم چرا شماااا ميدونين چرااااااااااا؟؟؟؟ي چيزي هم ميگه ميگه سارا پاشو از رو دستم دستمو له كردييي هه هه ههه هه هه ه هه ه هه هه(زهر مار ببند نيشتووووووووووووو) بچه ها ي سوال داشتممممم ميگم چرا انظباط منو دادن 16 روم به ديوار اخه من با اين باانظباطي همش اسه ميرم اسه ميام كه گربه شاخم نزنه تو مدرسه نه دعوا ميكنم نه چيز ديگه ي فقط ي خورده شيطوني مينم همين به خدااااااااااا(احساس ميكنم دماغم داره دراز ميشهههههه شدم پينو كيووووووو راستي كيو؟؟؟؟شما ميدونين كيووووو؟)اسم اين پسر و اوردم ياد كارتون هاي قديمي افتادم اخي يادش بخير اين بابا لنگ دراز بودااااااا من تا حالا فكر ميردم بابا لنگ دراز باباي اون دختره جولي ابود بوده نگو معشوقشه ميبينين تو رو خدا چه چيزاي ميزاشته ديگه اون انشلي با موهاي سبز.سفيد.قرمز.ابي.نارنجي...نميدونم چه رنگي بود ميزاشت ديگه يادم نيست هميناااا من زياد اهل كارتون ديدن نبودم تازگيا علاقمند شدم اخ چه كيفي ميده مثل بچه ها بشيني كارتون ببينيييي كه نگوووووو راستي بچه ها اين فاطي ما كه يادتون هست عاشق شد رفت پي كارش هر روز منو ميكشونه بريم باغ وحش اين حيونا رو ببينه معلوم نيست كدومشون رو زير سر داره(بياد بببينه اين چيزارو نوشتم پوستمو ميكنههه از الان بگمم حلالم كنيين)اها راستي من يه مامان بزرگي دارم(قربونش برم)از مارمولك ميترسه از سوسك نميترسه ها اما از اين پرنده چندش اور نفرت داره من با مامان بزرگ و ماماني رفتيم بازار من يه عروسك مارمولكي خريدم شوخي شوخي انداختم رو مامان بزرگم نبودين ببينين چه حركاتيو در مياورد اون وسط اگه ريئس دراسيون تكواندو و كاراته چي و چي و ميومد حتما بهش مدال طلا ميدادن خلاصه پاك ابرمون رفت اومديم خونه مامي جان دعوامون كرد اما كلييي خنديديم هم من هم مامي هم مامي بزرگ خيلي حرف دارم بگم اما باشه واسه بعد خوب دختر پسرا همه جيگرا همتون رو دوست دارم  باي تا هاي

ادامه مطلب ي چيزي هست ببينين بد نيست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 3:37  توسط سارا  | 

مسافرت كيلو چند؟

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم خوبينننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

دلم براتون شده اينقد ببين(.)ميبيني واي كه چقد دوستون دارم منننننننننننننننننننن

راستي راستي نبوديماااااااااااا نه؟؟؟؟ كي دلش برام تنگ شده بوددددد دستا بالاااااااااااااااااحالا ضايغ نشم

بچه دستو بيار بالا اگه دستتو بالا نياري ميزنمتتتتتتتتتتتتتتتت

حالا بگذريم بچه ها جاتون خالي من با فاطي(اين فاطي هم مصيبتهااا هر جا ميريم هست حكم همين نخود رو

داره) و دختر خالم با مامي اينا رفتيم مسافرت(ادم عقده داشته باشه بره مسافرت چي كار؟)

خلاصه ما صبح رسيديم تهران رفتيم خونه ي يكي از اقوام تا پامون رسيد خونشون

همهگي شپلق افتاديم رو تشك حالا هي بخواب كي نخواب من و فاطي جونم تا عصر بيهوش بيهوش بوديم

عصرم شالو كلاه كرديم بريم مثلا چيز ميز بخريم(منظور از چيز اون چيز نيستا اون يكي چيزه)

همينجور كه ميرفتيم و ميرفتيم ديدم يهو فاطي چسپيده به در يه خونه ي بدو رفتم پيشش گفتم چيه چه خبره

فاطي:سارا بيا اينجا نگاه كن حياطشون چه قشنگه خرگوشم دارن

من:ااااااااا كو ببينم منم مثل فاطي چسپيدم به در

ديدم يه صداي از پشت سرم مياد

....:ببخشيد مشكلي پيش اومده

همونطور كه سرم تو در بود:نه اقا چيزي نيست بفرما شما

اقا:اگه از جلو در خونمون پاشين من رفع زحمت ميكنم

فاطي:خاك تو سرت صاحبش اومد در رو

فاطي شروع كرد به دويدن ديدم اگه مثل اون دختر خله فرار كنم بد تر ميشه

هه هه هه ههه هههههههههههههه ههه هههه ههه ه هه هه ه هه

شانس ما رو باش برگشتم طرش واووووووووووووووووووووو اقا با شخصيت گفتم ببخشيد 

اقا:چيكار ميكردين اينجا؟

من:هيچي به خدا (ديدم در برم بهتره منم دويدم نصف راه كه رسيدم رومو كردم طرف اقا گفتم حياط قشنگي دارين)

دوباره در رفتم بين راه چقد خنديديم بماند رفتيم تو يه مغازه واييييييييييييييييي عجب چيزاي داشتنااااااا

ما رفتيم واسه كلاس گذاشتناااااا نه اينه واسه خريد اخه رفتيم اون گرون گروناشش

من بلند گفتم:فاطي جون هر چي ميخواي بگو خجالت نكش

اينو كه گفتم يه پسره بدو اومد طرفم خانوم چي ميخواين هينجا همه نوع مانتو داريم

من:قشنترين مانتو رو ميخوام

پسره:اي به چشمممممم(يكي پوشيدم نه اين خوب نيست يكي ديگه نه اينم خوب نيست يكي ديگه

خلاصه هرچي لباس داشتن من پرو كردم هيچي هم نخريدم اومديم بيايم بريون)

پسره:خانوم خوشحال شوديم بازم بياين

من ارم طوري كه فقط اطي بشنوه:اره جون عمت الانه كه با دمپاي بندازتمون بيرون

اخه خدا چرا اينا عصاب ندارن مگه من چيارش كردم كه مثل لبو قرمز شده بودد هاا شما بگين چي كارش كردم

تو راه برگشتم رفتيم دم در يا اپارتمان زنگ يكيو زديم 

خانوم:كيه

من:منم باز كن

خانوم:شما

من:منم ديگه نميشناسي

خانوم:نه

من:بابا سارام

خانوم:واستا الان اومدم

من:باشه(ايفون و كه گذاشت رو كردم به فاطي:)

فاطي جونم در رو كه اومد خلاصه اين شده بود كار هر روز مااا چند بارم گير افتاديم كلي فحش بهمون دادن

اينم از مسافرت مااااا راستي بچه ها چرا اينقد درسامون سختههههههه سال سوم خيلي سخته خداااااااا

برام دعا كنينننااااااااااراستي از حالا به بعد هركي تو نظرات بتركنه منم براش ميتركنم

فعلاااااااااااااااااااااااااااااااااا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 9:0  توسط سارا  | 

ایول ایول ایول سارا خانوم یله ایوللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

سلاممممممممممممممممممم نانازا اینقده دوستون دارممممممم

کپکم امروز حسابییی داره خروس میخونههههههههههههه

میدونی چی شدهههههههه واستا بگم براتتتتتتتتتتتت

دیروز زنگیدممم مدرسمون واسه اینکه از تاریخ امتحانا باخبر بشممم

مدیر:بله بفرماین

من:سلام خانوم احتشام هستم میخواستم تاریخ امتحانی شهریورو

بدونم

مدیر:سلامم احتشام توییی چرا میخوای تاریخ امتاحانا رو بدونی

من:اخه تجدید شدم میخوام بیام امتحان بدم

مدیر:ببینم مگه تو کارنامتو نگرفتی

من:بله خانوم رضای گرفته

مدیر:بله پس برای رضای میخوای

من:نه خانوم برای خودم میخوام

مدیر:اخه تو که تجدید نشودیییییی

من:راست میگین خانوم نه یعنی موطمئنین

مدیر:بله اتفاقا رضای ۲تا تجدید شده

من:ایوللللللل ایوللللللل خانوم مدیرووو ایولللللل

مدیر:بلههههههههههههه خانوم

من:نه یعنی هیچی یعنی خداحافظ

سریع گوشیو گذاشتم زنگ زدم به فاطی

فاطی:بله

من:بلااااااااااااااا بابا چرا دروغ میگی

فاطی:زهر مار چیو

من:اینکه تجدید شدم

فاطی:خوب تجدید شدی

من:دردو تجدید شدی برو یه باره دیگه کارناممو نگاه کن

فاطی:باشه واستا

یه مدت که گذشت فاطی اومد

فاطی:اره راست میگی تجدید نشودی پس اون کارنامه ی کی بود

من:کارنامه ی تو بود

فاطی:نهههههههههههههههههههههههههه

من:بلهههههههههههههههه

فاطی:واستا برم بیارم

یه مدت دیگه گذشت

فاطی:خداااااااااااایااااااااااااا بدبخت شدم من تجدید شدم نه تو

من:مگه تو اسمو نگاه نکردی

فاطی:نه

من:نه و درد

خلاصهههه گوشیو گذاشتم بعد زنگ زدم به بچه ها واسه شب

قرار گذاشتیم بریم خونه ی سمیتا میخواستم جشن بگیریم

شب شودم ما هم رفتیم اونجا

قابل توجه با دوستامون از کوچیکی با هم بودیم ۷نفریم

سمان/شیدا/میترا/سمیتا/فاطی/سارا/فائزه

خوب خلاصه با هم ریختیم خونه خالی(فکر بد نکن)خل بازی

سمیتا یه اهنگ تپش گذاشت درجشو دادیم تا اخررررررر

یه مدت گذشت در زدنننننننن یکی از همسایه ها شاکیییییییی

اومده میگه صداشو کم کنید ما هم بچه های خوبی هستیمااا

صداشو یه درجه دادیم پایین بازم یی دیگه اومد

خلاصه اینقد اومدنو رفتن که خواننده صداش در نمیومد

ما هم همه چسپیده بودیم به بلندگو

اهن که تموم شد گفتیم چی ار کنیم چی کار ننیممممم

شیدا:بیاین خاله بازی

من:گمشوووووووو پستونک میخواییییی

سمان:نه راست میگه من میشم اکرم خانوم

شیدا:منم میشم سکینه خانوم

میترا:منم میشم کبرا خانوم

من:منم میشم زلیخااااااا

فاطی:پس یوسفت کو

من:خونست داره سبزی پاک میکنه

دوستان:اوهووووووووووووووووووووووووووو

سمیتا:منم میشم اقدص خانوم

فائزه:منم میشم حوااا خانوم

فاطی:همه اسما درو شد من چی بشم

من:خوب بشو اکبر اقا بقال

فاطی:زهر مار من میشم سوسن خانوم

خلاصه یه خورده خل بازی کردیم بعد یه عروسییی تپشی  گرفتیم

سمان شد عروس سمیتا هم رفت عکس جد جد بابا بزرگشو اورد

گذاشت گفت:داماد هم مفقودالجسده یه خورده دیگه خل بازی کردیم

 بعدم اومدیم خونه اینم از جشن تجدید نشدن مااااااا

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 17:50  توسط سارا  | 

محروم شدم

سلوم علیک خوبی ابجی خوبی دادا چه خبرا

گفتم بیام یه خمله این مطالب این بلاگ رو عوض کنم یکی نیست بگه اخه دختر

دزدی تا کی تا کی میخوای مطالب این و اونو کش بری هاهاها بگو دیگه چیه

بر بر نگاه میکنی مگه ادم ندیدی

وای اینا چیه میگم من اصلا امروز حوصله ندارم رفته بودیم با ریاست بالا(پدر و مادر)

مسافرت(جاتون خالی چه کیفی داد)لیست سیاه روزگار بدبختی این جانب

کارنامه اعمالو دادن دست چپمون دست من نه مال منم دادن دست چپ دوستم

بیچاره دستش درد گرفت از بس کارنامه اینو اونو گرفت دست چپش اخی

الهی فدات بشه ای پشه که الان رفت اون دنیا

حالا تو این بین که ما مسافرت بودیم هی این فاطی خانوممیزنگید رو گوشی

فاطی:راستی سارا کارنامه دادن مال تو رو هم گرفتم

من:الو الو صدا نمیاد ای داد باز این انتن نمیده

این کار ما تقریبا مال هر روز بود

روز اخری دیدم این دخمله باز میزنگه

من:الو سلام

فاطی:دوتا تجدیدی اوردی

من:زهرمار الهی دندون مصنوعیت گم بشه زهرم رفت چرا داد میزنی

این چیه یهوی میگی نمیگی چربیم میره بالا قندیم میاد پایین میمونم رو دستت

فاطی:اخی بالاخره گفتم

من: لال شی میخوام صد سال سیاه نگی

فاطی:گم شو بابا تازه معدلت شده ۱۳ خوردهی و نمیدونم چند

من:وا راست میگی ماشالله به خودم

فاطی:حالا میخوای چی کار کنی

من:هیچی از الان گردنم در میکنه نفسم بال نمیاد

فاطی:چرا

من:اخه بابام قراره تو حیون دارم بزنه

فاطی:انا الله و انا الیه راجعون خدا بیامرزدت دوست خنگ خوبی بودی

من:من که نمیتونم از تو جدا بشم تو رو هم با خودم میبرم

فاطی:حالا گم شو اینقدرم زر نزن ورشکست شودم کاری نداری من رفتم

من:الو الو الو(ای بر پدر.......نزاشت من خداحافظی کنما

خالصه اون وامونده رو گذاشتم ما هم از سفر اخرت تشریف اوردیم اونجا اباد

پام که رسید خونه با کلی مقدمه چینی به مامان گفتم چه گندی زدم

مامانم کلی دعوام کرد شب نشده بی بیسی رسید به بابام اونم از هرچی

کاره منو محروم کرد

حالا دیگه من برم تا بابام نیومده(اخه نصف شب بیاد چی کار)

به قول دوستان سال باک(زیاد فکر نکن نه من نه دوستان هنوز

 معنیشو کشف نکردن)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 3:56  توسط سارا  | 

عقاب اسمان

سلام به همه دوستای گلم

بعد از یه مدت اومد با یه اپ متفاوت

شاید خیلی دیر شده باشه اما بازم میزارم تا ببینین

لحظه ای غافل شدیم

لحظه ای که دیگر نمی اید

روزهای اوجش را که از خاطر نبرده ایم

ان روزها که جانانه پر میکشید

او چشم و چراغ اسمان ایران بود

چقدر ما بی چشم و روییم

عقاب اسمانم کجایی؟

بی انصاف ها پر و بالش رو چیدند

قدرت پرواز را از او گرفتند

دیگر چه برایش ماند؟

ایا پول ارزش فرود عقاب را داشت

دعاهای شبانه مادرانه را از یاد برده اید؟

اشک هایی که برایش ریخته شد را فراموش کردید؟

خودتان زیر لب چه زمزمه ها که نکردید

تف به غیرتتان

پر وبال عقاب را به چه فروختید؟به هرچه فروختید ارزان فروختید

چه چیز که ارزش ان مرد را داشت

اقایان نفرین من پشت سر شماست

تک تک انهایی که عقاب را پیر کردند

اما این جمله فراموش نمیشود

من ان گلبرگ مغرورم که میمرم ز بی ابی ولی باخفت و خواری پی شبنم نمیگردم

چه کرده بود عقاب باشما؟ چشم بد به ناموستان داشت، پولتان را بالا کشیده بود، دلیل اخراج عقاب چیزی جز تنگ کردن جای خیلی ها نبود

میرود اما تنها، چرا کسی با او همراه نمیشود؟

کاش میدانستید عقاب همه چیزما است

اگر زبانم لال روزی برود ان وقت برایش گریه میکنید

در حیرتم از مرام این مردمان پست مرده پرست

چرا حالا که هست به فکرش نیستید

نت برداری از تمرین در شان عقاب نیست

چرا از اینکه اسطوره را خراب کنید لذت میبرید از چه چیز انتقام میگیرید؟ از محبوبیت عقاب؟ از چیزی که خودتان ندارید؟

عقاب روزی دوباره پر خواهد کشید هنوز هم اسمان اسیا مزین به نام عقاب است

هنوز هم پرچم افتخار بر بالهای نداشته عقاب است

هنوز هم یک دروازه است و یک عقاب

هنوز هم احمدرضاعابدزاده پا برجاست

به امید روزیکه دوباره پر بگیری عقاب من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 15:28  توسط سارا  | 

اعترافات رسمی یک نی نی چهارده ماهه....

سلام به همه خوشگل مشگلا چه خبر خوفین خوش میگزره چیکارا

 

میکنین با درس و مشق حال میکنین(حتما حالا همتون دارین تو دلتون بهم

فحش میدین)باشه میریم سر اپ امروز که از یه مجله کش رفتم

 

ــ اقای پدر:در کمال احترام خواهشمندیم این قدر لب و لوچه پیاز خورده

غیر پاستوریزه و سار و سبیل سیخ میخی اهار نشدات رو به سر و صورت

حساس من نمالید لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

ــ مادر محترم:شصت و پا وسیلهی است شخصی که اختیارش رو دارم لطفا

هر گاه سعی در خوردن شصت شما کردم،گیر بدهید

 

ــ پدر محترم:هنگام دست چین کردن میوه ها از دادن من به بغل اصغر اقای

سبزی فروش خود داری نمایید.چشم های تلسکوپی،گوش های ماهواره ای

وسبیل های دم الاغی اش مرا یاد قرض های شما میاندازد مخصوصا وقتی

که چشم های خود ر گشادکرده و با تکان دادن سر و لبهایش"بول بول بول"

میکند،زهرمار،درد،مرض،کوفت،الهی کف شلمپو تو چشت شب بخوابی

خواب بد ببینی جیش کونی تو شلوارت

 

ــ خانم مادر:از خوردن هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید این عمل نه تنها برای

سلامتی شما خوب نیست،بلکه موجب میشود شیر شما بوی وسک مرده

بدهد

 

ــ اقا پدر:کودکتان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارد و این توانایی

هنگامی که شما شکم مرا پوف میکنید به حداقل میرسد الان بگم که

بعد شرمنده نشم

 

بیچاره نینیه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:0  توسط سارا 

ولنتاین مبارک.....

چاردهمِ فوریه

میگن که روزِ عشقه

به فکرِ دوس داشتنن

بخدا خیلی زشته

سیصد و شصت و چار روز

یادی از عشق نکردین

فقط یه روز عاشقین؟

برید که که بر نگردین

هرکی کادوش گرونتر

بیشتر به دل میشینه

به این میگن ولنتاین؟

عشق و محبّت اینه؟

ولنتاین  یه  نمادِه

واسه  اینکه  بدونیم

سیصد و شصت و پنج روز

باید عاشق  بمونیم

دوسِت دارم عزیزم

عاشقِ تو می مونم

سیصد و شصت و پنج روز

از عشق تو می خونم

 

 

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 20:31  توسط سارا  | 

دعاي يه اقا پسر تو ياهو

اينو گذاشتم تا همه بدونن پسرا چقدر كشته ومردهي دختران................
 
قابل توجه دخترخانمهايي که با من دوست ميشن ولي آيدي منو اد نميکنن :   

 

  

الهي النگوهاتون زنگ بزنه      

الهي رژ لبتون تقلبي باشه           

الهي مانتوي کوتاه گيرتون نياد        

الهي دامنتون گير کنه لاي در         

الهي وقتي سوار اتوبوس ميشين صندلي خالي گيرتون نياد      

الهي دماغتون کج بشه          

الهي مگس بره تو دماغتون           

الهي بشينين روي جوجه تيغي         

الهي هيچ کدوم از ادليستاتون آنلاين نباشن        

الهي هر کانالي رو که بگيرين ميز گرد سياسي رو نشون بده   

 

يه وقت فک نکنين من اينا رو گفتما   --  -- فقط طنز بود !!!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 15:19  توسط سارا  | 

کتاب فارسی یادش بخیر....

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:16  توسط سارا  |